خون آشام ها هم موجودات فضایی هستند

موتوا: بگذارید به نکته جالبی اشاره کنم آقا . اگر شما زبان اقوام مختلف افریقا رو مطالعه کنید، کلمات مشترکی با آسیای جنوبی، شرق میانه و حتی بومی های امریکا پیدا میکنید. وکلمه ایمانوجلا یعنی “اربابی که آمده است” (the lord whocame) کلمه ای که هر کسی میتواند در روآندا ، در میان مردم هوتو و واتوسی اهل روآندا، پیدا کند که بسیار با کلمه امانوئل (Immanuel) به معنی “ارباب با ماست” (the lord is with us) شباهت دارد. و ایمانوجلا، ” افرادی که آمده اند، اربابانی که اینجا هستند” (the ones who came, the lords who are here). مردمان ما اعتقاد دارند آقا،  که ما انسان های روی زمین صاحبان زندگی خود نیستیم، اگر چه به ما اجبار شده فکر کنیم هستیم. مردمان ما، مردمان سیاه از تمام قبایل ، تمام شامن های افریقا هر وقت که به شما اعتماد کنند وعمیق ترین راز هاشون رو با شما در میان بگذارند، میگویند که [همراه] ایمانوجلا ؛ ایمبولو وجود دارد. و نام دیگه ای هم برای این مخلوقات هست “چیتااولی (Chitauli) “. کلمه چیتااولی یعنی ” دیکتاتور ها، کسانی که به ما قانون رو میگن ” به معنای دیگر ، ” کسانی که پنهانی به ما میگویند که چکار باید بکنیم “. و گفته شده که این چیتااولی ها وقتی به این سیاره آمدند کارهایی رو در مورد ما انجام دادند. لطفاً من رو ببخشید ، ولی من باید این داستان رو به شما بگم. این یکی از عجیب ترین داستان هایی  که شما هر جایی از افریقا درجوامع سری شامنیک وسایر مکان هایی که در آنجا بقایای دانش ما هنوز وجود داره پیدا میکنید. و ماجرا اینه که زمین ، در ابتدا، با لایه ضخیمی از مه پوشیده شده بود و مردم اون زمان قادر نبودند خورشید رو ببینند.مگر پرتو لرزانی از نور و ماه هم به خاطر مه سنگینی که وجود داشت به صورت هلال محوی از نور دیده میشد. و باران خیلی ملایمی همیشه به طور دائمی میبارید. هیچ طوفان وتندری وجود نداشت. زمین با پوشش ضخیمی از جنگل ها پوشیده شده بود و مردم در صلح زندگی میکردند. مردم در آن زمان خوشحال بودند، و گفته شده که انسان در آن زمان قدرت سخن گفتن نداشت. ما فقط مانند میمون ها و بابون های خوشحالل صداهایی از خودمان در می آوردیم، اما مانند امروز قدرت تکلم  نداشتیم. در آن قرون مردم در ذهنشون با یکدیگر حرف میزدنند. یک مرد میتوانست با فکر کردن به همسرش و تجسم کردن او، او را صدا کند. و یک شکارچی،  به میان بوته ها میرفت و حیوانات رو صدا میکرد و آنها هم از بین خودشون پیرترین رو انتخاب میکردند و اون حیوون خودش به سمت شکارچی میرفت و شکارچی اون رو میکشت واز گوشتش استفاده میکرد. هیچ خشونتی علیه حیوانات وجود نداشت. در اون زمان هیچ خشونتی علیه طبیعت توسط انسان وجود نداشت. انسان غذایش را از طبیعت درخواست میکرد. او پیش یک درخت میرفت و به میوه اون فکر میکرد، و درخت تعدادی از میوه هاش رو برای اون به زمین می انداخت. و بعد گفته شده که هنگامی که چیتااولی به زمین اومد، آنها با سفینه های وحشتناک خود به زمین آمدند، سفینه هایی که شبیه بشقاب های بزرگ بود و صداهای وحشتناکی درست میکرد و آتش وحشتناکی در آسمان به وجود می آورد. و چیتااولی مردم را با زور توسط اصابت های آذرخش جمع کرد وبه اونها گفت که آنها خدایان بزرگ از آسمانها هستند و مردم از این لحظه به بعد هدایای بزرگی از خدا دریافت میکنند. این خدایان، که شبیه انسان بودند، ولی خیلی قد بلند، با دمی دراز، و چشم های آتشین وحشتناک، و برخی از آنها با دو چشم زرد رنگ، بعضی سه چشم، چشم های گرد وقرمز بعضی ها در وسط پیشانیشان قرار داشت. بعد از آن این موجودات قدرت های بزرگی که انسان ها داشتند از آنها گرفتند: قدرت سخن گفتن در ذهن، قدرت حرکت دادن اشیاء توسط ذهن، قدرت دیدن گذشته و آینده خود، و قدرت سفر کردن توسط روحشان در دنیاهای مختلف. چیتااولی این قدرت ها را از انسان گرفتند و به آنها  قدرت جدیدی دادند، قدرت تکلم. ولی انسان ها با وحشت دریافتند که قدرت تکلم  به جای متحد کردن آنها، آنها رآ از هم جدا میکند، به این خاطر که چیتااولی  با نیرنگ زبان های مختلفی ایجاد کرده بود و این باعث درگیری بزرگی میان انسان ها شد. همچنین چیتااولی کاری کرد که تا قبل از اون هرگز انجام نشده بود: آنها به انسان مردمانی دادند تا بر آنها حکمرانی کنند، و به آنها گفتند،”اینها اربابان شما هستند، اینها سران شما هستند. خون ما در رگ های آنها جاری ست. آنها فرزندان ما هستند، و شما باید از آنها اطاعت کنید چون از جانب ما حرف میزنند. اگر سرپیچی کنید، ما به سختی شما را تنبیه خواهیم کرد.” قبل از آمدن چیتااولی، قبل از آمدن ایمبولو، انسان ها روح واحدی داشتند. اما با آمدن آنها انسان ها روحاً از یکدیگر جدا شدند همینطور توسط زبانشون. و بعد چیتااولی احساسات جدیدی رو به انسان ها وارد کرد.انسان ها شروع به احساس نا امنی کردند، و در نتیجه شروع به ساختن دهکده هایی  با حصارهای سخت چوبی به دور خودشون کردند. انسان ها شروع به ایجاد کشورها کردند.  به عبارتی دیگر آنها شروع به ایجاد قبیله ها کردند با زمین های اختصاصی و مرزها تا از ورود هر دشمن احتمالی جلو گیری کنند. انسان ها به خست و زیاده خواهی دچار شدند و می خواستند به روش حیوانات طماع رفاه به دست بیاورند.

 

 

 

   http://www.sanguinarius.org/

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
پونه

مطلبت عالی بود! یکی از سوالات بی جواب تویه باستانشناسی اینه که انسان های نئاندرتالی که قدیمی ترین نمونشون در آفریقا پیدا میشه چطور با سرعت در قاره های مختلف پراکنده میشن؟ اون زمان چطور موفق میشن سفر دریایی انجام بدن؟ میشه ارتباطی بین موضوع این مصاحبه و اون سوال ایجاد کرد؟